|
ما از جنس روياهايــمان هستيم
|

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل،
بر آنم که زندگی کنم
بر آنم که عشق بورزم
برآنم که باشم،
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه،
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم،
تا دریابم،شگفتی کنم،باز شناسم
که می توانم باشم، که می خواهم باشم
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
لحظه ها گران بار شود،
هنگامی که می خندم
هنگامی که می گریم
هنگامی که لب فرو می بندم
...
عروسك پارچه اى
اگر خدا برای يك لحظه يادش میرفت
كه من يك عروسك پارچهای هستم
و به من يك ذره زندگی میبخشيد
احتمالا هرچه را كه به فكرم میرسيد
بر زبان نمیآوردم اما به هرچه میگفتم فكر میكردم.
هرچيز را نه به خاطر قيمتش كه
به خاطر معنايش ارزش گزاری میكردم.
كم میخوابيدم و بيشتر به رويا فرو میرفتم
چون میدانم هر دقيقه كه چشمانمان را
میبنديم ۶۰ ثانيه نور از دست میدهيم.
راه میافتادم وقتی ديگران توقف میكردند،
بيدار میشدم وقتی ديگران در خواب بودند،
گوش میكردم وقتی ديگران حرف میزدند
همانطور كه از خوردن يك بستنی شكلاتی لذت میبردم.
اگر خدا يك ذره زندگی به من عطا میكرد
ساده لباس میپوشيدم، دمر جلو آفتاب دراز میكشيدم،
نه تنها تنم كه روحم را نيز عريان میكردم.
به بچهها بال میدادم اما میگذاشتم
خودشان پرواز را بياموزند.
به سالخوردگان، به سالخوردگان خودم،
میآموختم كه مرگ با پيری در نمیرسد
بلكه با فراموشی میآيد.
چقدر من از شما آدمها چيز آموختهام …
آموختهام كه همه مردم میخواهند
بر فراز كوهها زندگی كنند بیآنكه بدانند
خوشبختی واقعی در شيوة بالا رفتن از سربالايی نهفته است.
آموختهام كه وقتی يك نوزاد تازه به دنيا آمده
برای اولين بار انگشت پدرش را در دست
كوچكش میفشارد او را برای هميشه گرفتار میكند.
خدای من، اگر من قلب میداشتم…
از نفرتم از يخ مینوشتم و آرزو میكردم
خورشيد در بيايد… با اشكم رُزها را آبياری میكردم
تا زخم خارها و بوسة گلبرگهايش را حس كنم.
خدای من، اگر يك ذره زندگی میداشتم…
يك روز نمیگذاشتم بگذرد بیآنكه به مردم
بگويم عاشق عشق خودم به آنهايم.
من خيلی چيزهاست كه از شما آدمها ياد گرفتهام
اما در واقع اينها كمكی به من نمیكنند
چرا كه وقتی مرا ناخشنودانه
در اين چمدان بگذارند خواهم مرد.
"گابريل گارسيا ماركز"
چشم یک روز گفت" من در آن سوی دره ها کوهی را می بینم که از مه
پوشیده شده است. این زیبا نیست؟" گوش لحظه ای خوب گوش داد.
سپس گفت" پس کوه کجاست؟ من که کوهی نمی شنوم." آنگاه دست
در آمد و گفت"من بیهوده می کوشم آن کوه را لمس کنم. من کوهی
نمی یابم." بینی گفت"کوهی در کار نیست. من او را نمی بویم." آنگاه
چشم به سوی دیگر چرخید و همه درباره وهم شگفت چشم گرم
گفتگو شدند وگفتند " این چشم یک جای کارش خراب است."

می بینم صورتمو تو اینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی اینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
اینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم اینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
اینه می شکنه هزار تیکه می شه
اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسعا با دهن کجی به هم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون
ا
قیصر امین پور هم پر کشید
رفتار من عادی است
اما نمی دانم چرااین روزها
از دوستان وآشنایان هرکس مرا می بیند
از دور می گوید: این روزها انگار حال وهوای دیگری داری!
اما من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده
وبا همان امضا،همان نام وبا همان رفتار معمولی
مثل همیشه ساکت وآرام این روزها تنها
حس می کنم گاهی کمی گنگم گاهی کمی گیجم
حس می کنم از روزهای پیش کمی بیشتر
این روزها را دوست دارم گاهی
- از تو چه پنهان -
با سنگها آواز می خوانم وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم
این روزها گاهی از روز و ماه و سال،از تقویم
از روزنامه بی خبر هستم
حس می کنم گاهی کمتر گاهی شدیداً بیشتر هستم
حتی اگر می شد بگویم این روزها گاهی خدا را هم
یک جور دیگر می پرستم از جمله دیشب هم
دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:
من کاملاً تعطیل بودم اول نشستم خوب
جورابهایم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم
با کفشهایم گفتگو کردم وبعد از آن هم
رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم
وسطر سطر نامه ها را دنبال آن افسانه موهوم
دنبال آن مجهول گشتم چیزی ندیدم
تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد
انگار از لابه لای کاغذ تا خورده نامه
بوی تمام یاسهای آسمانی
احساس می شد دیشب دوباره
بی تاب در بین درختان تاب خوردم
از نردبان ابرها تا آسمان رفتم
در آسمان گشتم و جیبهایم را
از پاره های ابر پر کردم
جای شما خالی!
یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد
یک پاره از مهتاب خوردم
دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم
که رنگ چشمانم کمی میشی است
وبرخلاف سالهای پیش رنگ بنفش و ارغوانی را
برای یادبود لحظه ای کوچک
یک روز کامل جشن می گیرم
گاهی صد بار در یک روز می میرم
حتی یک شاخه از محبوبه های شب
یک غنچه مریم
از رنگ آبی دوست تر دارم دیشب برای اولین بار
دیدم که نام کوچکم دیگر چندان بزرگ وهیبت آور نیست
این روزها دیگر تعداد موهای سفیدم را نمی دانم
گاهی هم برای مردنم کافی است
گاهی نگاهم در تمام روز با عابران ناشناس شهر
احساس گنگ آشنایی می کند
گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را
آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند اما
غیر از همین حسها که گفتم و غیر از این رفتار معمولی
و غیر از این حال وهوای ساده وعادی
حال و هوای دیگری در دل ندارم
رفتار من عادی است
فتاده تخته سنگ آنسوی تر ، انگار کوهی بود
و ما اینسو نشسته ، خسته انبوهی
زن و مرد و جوان و پیر
همه با یکدیگر پیوسته ، لیک از پای
و با زنجیر
اگر دل می کشیدت سوی دلخواهی
به سویش می توانستی خزیدن ، لیک تا آنجا که رخصت بود
تا زنجیر
ندانستیم
ندایی بود در رویای خوف و خستگیهامان
و یا آوایی از جایی ، کجا ؟ هرگز نپرسیدیم
چنین می گفت
فتاده تخته سنگ آنسوی ، وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است ، هرکس طاق هر کس جفت
چنین می گفت چندین بار
صدا ، و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی می خفت
و ما چیزی نمی گفتیم
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتیم
پس از آن نیز تنها در نگه مان بود اگر گاهی
گروهی شک و پرسش ایستاده بود
و دیگر سیل و خستگی بود و فراموشی
و حتی در نگه مان نیز خاموشی
و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود
شبی که لعنت از مهتاب می بارید
و پاهامان ورم می کرد و می خارید
یکی از ما که زنجیرش کمی سنگینتر از ما بود ، لعنت کرد گوشش را
و نالان گفت : باید رفت
و ما با خستگی گفتیم : لعنت بیش بادا گوشمان را چشممان را نیز
باید رفت
و رفتیم و خزان رفتیم تا جایی که تخته سنگ آنجا بود
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ، بالا رفت ، آنگه خواند
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آنرویم بگرداند
و ما با لذتی این راز غبارآلود را مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
هلا ، یک ... دو ... سه .... دیگر پار
عرقریزان ، عزا ، دشنام ، گاهی گریه هم کردیم
هلا ، یک ، دو ، سه ، زینسان بارها بسیار
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی
و ما با آشناتر لذتی ، هم خسته هم خوشحال
ز شوق و شور مالامال
یکی از ما که زنجیرش سبکتر بود
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت
خط پوشیده را از خک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان تر کرد ما نیز آنچنان کردیم
و ساکت ماند
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند
دوباره خواند ، خیره ماند ، پنداری زبانش مرد
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری ، ما خروشیدیم
بخوان ! او همچنان خاموش
برای ما بخوان ! خیره به ما ساکت نگا می کرد
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد
فرود آمد ، گرفتیمش که پنداری که می افتاد
نشاندیمش
بدست ما و دست خویش لعنت کرد
چه خواندی ، هان ؟
مکید آب دهانش را و گفت آرام
نوشته بود
همان
کسی راز مرا داند
که از اینرو به آرویم بگرداند
نشستیم
و به مهتاب و شب روشن نگه کردیم
و شب شط علیلی بود
سالروز مرگ زنده یاد شاملو ، یاد و خاطره اش گرامی باد !

در آوار خونین گرگ و میش دیگر گونه مردی آنک
که خاک را سبز می خواست و عشق را شایسته ی زیباترین زنان .
که اینش به نظر هد یتی نه چونان کم بها بود که خاک و سنگ را بشاید
چه مردی چه مردی که می گفت قلب را شایسته ترآن ،
که به هفت شمشیر عشق در خون نشیند و
گلو را بایسته تر آن که زیباترین نامها را بگوید
و شیر آهن کوه مردی از اینگونه عاشق،
میدان خونین سرنوشت به پاشنه اشیل در نوشت .
روئینه تنی که راز مرگش اندوه عشق ، غم تنهایی بود .
اه اسفندیار(بامداد) مغموم تو را آن به که چشم فرو پوشیده باشی.
![]()
ذهن قادر به درك حقيقت نيست . حقيقت در لحظه حال است ، نه در آينده يا گذشته .
اگر تو بي ذهن شوي همانطور كه زاده شده اي و انگاه حقيقت را تجربه خواهي كرد.
ذهن هميشه دروغ مي گويد ، زيرا هيچگاه در حال نيست .
خداوند يعني بودن يعني حال.
هر عملي را به خاطر خود عمل انجام بده ، به نتيجه وابسته نباش . عشق بورز به سبب آنكه
اگر بورزي خوشبخت خواهي بود ، بلكه عشق بورز ، چون عشق ورزيدن خوشبختي است.
آنچه را كه هستي بپذير، ارمان خلق نكن.
هر انچه را كه هست بپذير ، آن را خوب يا بد نخوان . سعي نكن آن را توجيه كني با واقعيت
بمان و آن را بپذير.
امكان ندارد كه بتواني شخصي را با ديگري جايگزين كني ، وقتي عاشق كسي شوي ، او
ديگر منحصر به فرد مي شود ، هيچكس قادر نيست جاي و را برايت بگيرد .
اگر نگاه كردن ديگري به تو باعث آزردگي ات مي شود ، او با نگاهش در حال تنزل دادن تو به
يك شي است و اگر تو با نگاهت ديگري را مي ازاري تو نيز شخص را به شي تبديل كرده اي .
اگر عشق به وابستگي تبديل شود ، تو فقط در يك توهم بوده اي كه عشق بوده ، تو فقط با
خودت بازي مي كردي و فكر مي كردي كه اين عشق بوده درحقيقت نيازبه وابسته شدن و
درسطحي عميقتر برده شده داشته اي .
اندوهي كه از اعماق تفكر سرچشمه نگيرد اندوه نيست ،
عزاي باطل است و بي اعتباري به خاطر سركوب شدن اميال
فردي است . و انسان متفكر ي كه گهگاه گرفتار اندوه مي
شود عليل و ناقص است دور از دريا ، دور از طوفان ، دور از
پرواز ، دور از شكفتن روح است .............
اما تفكر ، همانگونه كه اندوه مي آفريند در دوام مثبت خويش
، پلي خواهد ساخت ميان جزيره و جماعت ، ميان فرد و خلق
، ميان امروز و فردا ، پلي به سوي شادماني و روح .
غم قانع نيست هر چه مدارا كني ستيز مي كند ، هر چه
عقب بنشيني پيش مي آيد ، هر چه خالي كني پر مي كند ،
هر چه بگريزي تعقيب مي كند چونكه بنشانيش مي نشيند
آرام . چون پر وبال دهي او را مي پرد بسيار.
از عشق سخن بايد گفت : هميشه از عشق سخن بايد گفت .
عشق در لحظه پديد مي آيد ، دوست داشتن در امتداد زمان ، اين اساسي ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است .
عشق معيار ها را در هم مي ريزد ، دوست داشتن بر پايه معيارها بنا مي شود . عشق ناگهان و ناخواسته شعله مي كشد. دوست داشتن ، ازشناختن و خواستن سرچشمه مي گيرد . عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است . عشق فوران مي كند چون آتشفشان و شره مي كند چون آبشاري عظيم . دوست داشتن جاري مي شود چون رودخانه اي بر بستري با شيب نرم . عشق ويران كردن خويشتن است و دوست داشتن ساختني عظيم ، عشق دق الباب نمي كند ، مودب نيست ، حرف شنو نيست ، درس خوانده نيست ، درويش نيست ، حسابگر نيست ، سربزير نيست ، مطيع نيست .
عشق ديوار را باور نمي كند ، كوه را باور نمي كند ، گرداب را باور نمي كند ، زخم دهان باز كرده را باور نمي كند ، مرگ را باور نمي كند . عشق در وهله پيدايي ، دوست داشتن را نفي مي كند ، ناديده مي گيرد ، پس مي زند ، له مي كند و مي گذرد . دوست داشتن نيز ناگزير در امتداد زمان ، عشق را دود مي كند ، به آسمان مي فرستد و چون خاطره اي مدام فرشته اي نگهبان بر آن مي گمارد . عشق سحر است ، دوست داشتن باطل السحر . عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند اما هرگز در يك خانه منزل نمي كنند . عشق انقلاب است . دوست داشتن ، اصلاح .
ميان عشق و دوست داشتن هيچ نقطه مشتركي نيست . از دوست داشتن به عشق مي توان رسيد و از عشق به دوست داشتن اما به هر حال اين حركت از خود به خود نيست از نوعي يه نوعي است ، از خميره اي به خميره اي و فاصله اي است ابدي ميان عشق و دوست داشتن كه براي پيمودن اين فاصله يا بايد پريد يا بايد فرو چكيد و ..........................
كوه را مي توان پنهان كرد اما عشق را نمي توان . تمام آسمان زير تكه ابري پوشانده مي شود اما هيچ جمله اي از دفتر عشق پوشاندني و پنهان كردني نيست .