|
ما از جنس روياهايــمان هستيم
|

بدرود
برای زیستن دو قلب لازم است
شاملو
از هوا واینه ها
سرود افرینش
در آغاز هیچ نبود ،کلمه نبود و آن کلمه خدا بود .
و کلمه ی بی زبان که بخواندش ، و بی اندیشه ای که بداندش ،
چگونه می توان بود ؟
و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن ( چگونه می توان بودن )
و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت .
حرفهای هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گویم
و حرفهای هست برای نگفتن ، حرفهای که هرگز سر به( ابتذال گفتن ) نمی آورد .
حرفهای شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند .
و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهای است که برای نگفتن دارد .
حرفهای بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند
و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ، کلماتی که پاره های (بودن ) آدمیند .
اینان هماره در جستجوی ( مخاطب)خویشند ، اگر یافتند ، یافته می شوند
ودر صمیم ( وجدان ) او ، آرام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند
و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و مادام حریق های وحشت ناک عذاب بر می افروزند ،
و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت
که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرار ش می کرد
و عدم چگونه می توانست ( مخاطب) او باشد ؟
هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت
هر کس دو تا هست و خدا یکی بود
هر کس ، به اندازهای که احساسش می کنند( هست)
هرکس را نه بدانگونه که هست احساسش می کنند
بدانگونه که احساسش می کنند هست .
انسان یک لفظ است که بر زبان اشنا می گذرد
و( بودن) خویش را از زبان دوست ، می شنود
هر کسی ( کلمه ای ) است که بر زبان آشنا می گذرد
و بودن خویش را از زبان دوست می شنود
هر کسی (کلمه ای) هست که از عقیم ماندن می هراسد

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.
خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم
میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا ازهم را باز شناسم.
خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.
یغما گلرویی
سلام برتو ای وارث آدم ، برگزیده خدا
سلام بر تو ای وارث نوح ، پیامبر خدا
سلام بر تو ای وارث ابراهیم ، دوست خدا
سلام بر تو ای وارث موسی ، همسخن خدا
سلام بر تو ای وارث عیسی ، روح خدا
سلام بر تو ای وارث محمد ، محبوب خدا
سلام بر تو ای وارث علی ، ولی خدا .............
در غروب بي پايان زمان در سکوت ظلماني شب
در نور ضعيف سوسوي ستاره
در ان ناکجا ابادي که جز جفا هيچ نبود
پناه من در اين دهليزهاي تنگ وتاريک
از خواستن ، نتوانستن ، از بودن ، نبودن در اين غربتکده بي اميد