تبليغاتX
ابـــــرای پاییزی دات بلاگفا دات کــام
ما از جنس روياهايــمان هستيم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:57  توسط پرستـــش  | 

 

                              

                                  

 

بدرود

 

برای زیستن دو قلب لازم است

 قلبی که دوست بدارد، قلبی که دوستش بدارند

 قلبی که هدیه کند،قلبی که بپذیرد

 قلبی که بگوید ،قلبی که جواب بگوید

 قلبی برای من ، قلبی برای انسان که من می خواهم

 تا انسان را در کنار خود حس کنم

 دریاهای چشم تو خشکیدنی است

 من چشمه ای زاینده می خواهم

 انسانی که مرا بگزیند ، انسانی که من او را بگزینم

 انسانی که به دست های من نگاه کند،انسانی که به دست هایش نگاه کنم

 انسانی در کنار من

 تابه دست های انسان ها نگاه کنیم

 انسانی در کنارم، اینه ای در کنارم

 تا در او بخندم، تا در او بگریم.....

 خدایان نجاتم نمی دادند

 پیوند ترد تونیز نجاتم نداد

 کنار من قلبت اینه ای نبود

 کنار من قلبت بشری نبود

 

شاملو          

از هوا واینه ها

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 12:15  توسط پرستـــش  | 

 

سرود افرینش

در آغاز هیچ نبود ،کلمه نبود و آن کلمه خدا بود .

و کلمه ی بی زبان که بخواندش ، و بی اندیشه ای که بداندش ،

چگونه می توان بود ؟

و خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود و با نبودن ( چگونه می توان بودن )

و خدا بود و با او عدم و عدم گوش نداشت .

حرفهای هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی گویم

و حرفهای هست برای نگفتن ، حرفهای که هرگز سر به( ابتذال گفتن ) نمی آورد .

حرفهای شگفت ، زیبا و اهورایی همین هایند .

و سرمایه ماورایی هرکسی به اندازه حرفهای است که برای نگفتن دارد .

حرفهای بی تاب و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی قرار آتشند

و کلماتش ، هر یک ، انفجاری را به بند کشیده اند ، کلماتی که پاره های (بودن ) آدمیند .

اینان هماره در جستجوی ( مخاطب)خویشند ، اگر یافتند ، یافته می شوند

ودر صمیم ( وجدان ) او ، آرام می گیرند و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند

و اگر او را گم کردند ، روح را از درون به آتش می کشند و مادام حریق های  وحشت ناک عذاب بر می افروزند ،

و خدا برای نگفتن حرفهای بسیار داشت

که در بی کرانگی دلش موج می زد و بی قرار ش می کرد

 و عدم  چگونه می توانست ( مخاطب) او باشد ؟

هر کسی گمشده ای دارد و خدا گمشده ای داشت

هر کس دو تا هست و خدا یکی بود

هر کس ، به اندازهای که احساسش می کنند( هست)

هرکس را نه بدانگونه که هست احساسش می کنند

بدانگونه که احساسش می کنند هست .

انسان یک لفظ است که بر زبان اشنا می گذرد

 و( بودن) خویش را از زبان دوست ، می شنود

هر کسی ( کلمه ای )  است که بر زبان آشنا می گذرد

و بودن خویش را از زبان دوست می شنود

هر کسی (کلمه ای) هست که از عقیم ماندن می هراسد

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 18:58  توسط پرستـــش  | 

 

 

خدایا:مرا همواره اگاه وهوشیار دار تا پیش ازشناختن درست وکامل  کسی یا فکری مثبت یا منفی قضاوت نکنم.

 

خدایا:درروح من اختلاف در "انسانیت" را به اختلاف در فکر واختلاف در رابطه با هم

 

میامیز. ان چنان که نتوانم این سه قوم جدا ازهم را باز شناسم.

 

خدایا:خودخواهی را چندان درمن بکش یا درمن برکش تاخودخواهی دیگران را احساس نکنم واز ان در رنج نباشم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر 1385ساعت 12:0  توسط پرستـــش  | 


تا اونجا كه يادم مياد
آخر ِ تمومِ قصه هاي مادربزرگ،
ديوِ تنوره مي كشيدُ
پهلوون ِ با دختر ِ شاپريون مي رَف دَدَر!
اما تو كتاب ِ تاريخ ِ دبستان ِ ما،
حتا يه پهلوون نبود كه به ديو ِ‌ بگه:
خـَرِت به چند؟
تن ِ پاره پاره ي اين وطن ِ ننه مُرده
همه جور تيغي رُ به خودش ديد!
از ساطور ِ اسكندر گرفته تا قداره ي چنگيز،
از نيزه ي تيمور چُلاق گرفته تا هلالِ شمشير ِ بيابون ْ گـَرد!
تاريخي كه جهان گـُشاش
يه ديوونه ي نادرْ نام باشه و ُ
سَردارش يه آقا محمدخان،
يه كُفر ِ ابليسم نمي اَرزه!
اما فكرشُ بكن :
اگه مادربزرگْ كتاب ِ تاريخ ُ نوشته بود
حالا رو فرش ِ طلاْ كوبِ بهارستان نشسته بوديم ُ
با چه كِيفي اون ُ مي خونديم!
فكرش ُ بكن!●

یغما گلرویی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مهر 1385ساعت 10:59  توسط پرستـــش  | 

زیارت وارث

سلام برتو ای وارث آدم ، برگزیده خدا

سلام بر تو ای وارث نوح ، پیامبر خدا

سلام بر تو ای وارث ابراهیم ، دوست خدا

سلام بر تو ای وارث موسی ، همسخن خدا

سلام بر تو ای وارث عیسی ، روح خدا

سلام بر تو ای وارث محمد ، محبوب خدا

سلام بر تو ای وارث علی ، ولی خدا .............

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مهر 1385ساعت 13:6  توسط پرستـــش  | 

 

 

در غروب بي پايان زمان در سکوت ظلماني شب

در نور ضعيف سوسوي ستاره

در ان ناکجا ابادي که جز جفا هيچ نبود

پناه من در اين دهليزهاي تنگ وتاريک

از خواستن ، نتوانستن ، از بودن ، نبودن در اين غربتکده بي اميد

تو بودي اي براستي مانده بر قله استوار بودنم
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم مهر 1385ساعت 16:26  توسط پرستـــش  | 

 
ابرای پائیزی
*
*
*
*
*
*
*
www.abraypaizi.blogfa.com

=