تبليغاتX
ابـــــرای پاییزی دات بلاگفا دات کــام
ما از جنس روياهايــمان هستيم
 

 

 

نوروز

نوروز بی بهار (به استقبال شب یلدا )

 

خورشید ِآخرین غروب خزان پشت کوه رفت
امشب شب تولد نوروز دیگری است
فرشی زبرف بر سر راهش گشوده اند
چون نوعروس کرده به بَر جامۀ سپید
تق تق .... صدای کیست؟
این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟
بگشای در
یلداست آمده

آورده با خودش
آجیل و هندوانه و ظرفي پر از انار
انجیر وتوت خشک
در دست دیگرش
مهر وصفا و عشق ومحبت
گل امید
درگوشۀ اتاق
کرسی ست برقرار
جمعند دور آن

از کوچک و بزرگ
ديوان خواجه حافظ و مادر بزرگ وفال
پس شام چلّه کو؟........
یک قرص نان سنگک و یک کاسه آش داغ
فصل خزان سفرت بی خطر،برو
ای اولین سفیرفصل زمستان
خوش آمدی
«جاويد» باد سُنّت نيكوي اين ديار
نوروز ِبی بهار
یلدای بی قرار

 

 

 ***********************************************************************************

 

 

 

شب است و گيتی غرق در سياهی
شب بلند است و سياهی پايدار ،

 ولی باور به نور و روشنايی است ،
که شام تيره ما را ، از تاريکی می رهاند
و از دل شبهای يلدا ، جشن مهر و روشنايی به ما ارمغان می رساند
تيرگی هاتان در دل نور، خاموش باد ،

شب يلدا را به نور قرنها قدمت ،جاری نگه داريم . . . .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 16:3  توسط پرستـــش  | 

 

 

باز کن پنجره را !

تو اگر باز کنی پنجره را

من نشان خواهم داد

به تو زیبایی را .

باز کن پنجره را !

من تو را خواهم برد

به سر رود خروشان حیات

آب این رود به سرچشمه نمی گردد باز

بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز .

باز کن پنجره را ! صبح دمید !

       

 

زندگی دام نیست

عشق دام نیست

حتی مرگ دام نیست

چرا که یاران گم شده آزادند     آزاد و پاک ........

زندگی با من کینه داشت

من به زندگی لبخند زدم

خاک با من دشمن بود

من بر خاک خفتم

چرا که زندگی ، سیاهی نیست

چرا که خاک خوب است

من بد بودم اما بدی نبودم

از بدی گریختم و دنیا مرا نفرین کرد

تو خوبی و این همه ی ، اعتراف هاست

من راست گفته ام و گریسته ام

و این بار راست می گویم تا بخندم

زیرا آخرین اشک من نخستین  لبخند م بود .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 13:57  توسط پرستـــش  | 

هیچ کجا، هیچ زمان ، فریاد زندگی بی جواب نمانده است .

به صداهای دور گوش می دهم از دور به صدای من گوش می دهند

من زنده ام

فریاد من بی جواب نیست ، قلب ِ خوب تو جواب فریاد من است .

عشق ما را دوست می دارد

من با تو رویای ام را در بیداری دنبال می گیرم

من شعرم را از حقیقت پیشانی تو در می یابم

با من از روشنی حرف می زنی و از انسان که خویشاوند همه خداهاست

با تو من دیگر در سحر رویاهای ام تنها نیستم 

.....................................................................................................

پس ادم، ابوا بشر، به پیرا من خو یش نظا ره کرد،و برزمین عریان نظاره کرد، و به افتا ب که ،رودر می پوشید نظاره کرد، ودراین هنگام، بادهای سرد برخاک ِ برهنه می جنبید، وسا یه ها همه جا برخاک می جنبید، وهرچیز ِ دیدنی به هیات سایه ای در امد ،درسایه ی عظیم می خلید ،و روح  ِ تاریکی بر قالب ِ خاک منتشر بود، وهرچیز ِ بودنی دست مایه ی وهمی دیگرگونه بود، و ادم ابوالبشر به جفت خویش در نگریست ، و اودرچشمها ی جفت خویش نظر کرد که در ان ترس وسایه بود ، ودرخاموشی دراو نظار کرد ،و تاریکی درجان او نشست . و این نخستین بار بود ، بر زمین و درهمه اسمان ، که گفتنی سخنی نا گفته ماند. پس چون هابیل به قفای خویش نظر کرد قابیل را بدید، واورا چون رعد اسما نها خروشان یافت ، و او را چون ا ب ِ رودخانه ها پیچان یافت ،  واورا با بد اندیشی هم راه یافت ،چون ماده میشی که نوزادش درقفای اوست ، واورا چون مرغان نخجیر با چنگا ل گشوده دید،وبرادر هم خون اش را به خون ِ خویش ازمند یافت وهابیل در برادر خون ِ خویش نظر کرد،و در چشم او شگفتی و نا باوری بود ، و در خاموشی به جانب قابیل نظر کرد . ایینه ی مهتاب درجان اش با شاخه ی نازک رگها یش شکست.و این خود بار نخستین نبود، برزمین ودرهمه ی زمین ، که گفتنی سخنی برلبی ناگفته می ماند.

از ان پس، بسیارها گفتنی هست که ناگفته می ما ند، چون ما-توومن- به هنگام دیدار نخستین،  که نگاه ما به هم درایستاد  به خاموشی درنشست ، واز ان پس چه بسیارگفتنی هست که ناگفته ی می ماند بر لب ادمیان ، بدان هنگام  که کبوتر اشتی بر بام ایشان می نشیند، به هنگام اعتراف به گاه وصل و به هنگام وداع و از ان بیش- بدان هنگام که باز می گردند تا به قفا ی خویش در نگرند. وازان پس، گفتنی ها،تا نا گفته بماند انگیزه های بسیاریافت.

 

افق روشن

روزی ما دوباره کبوترهای مان را پیدا خواهیم کرد

و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت

روزی که کم ترین سرود بوسه است

و هر انسان ــ  برای انسان برادری ست

روزی که دیگر درهای خانه شان را نمی بندند

قفل، افسانه یی ست  و قلب برای زندگی بس است

روزی که معنایی هر سخن دوست داشتن است

تا تو به خاطر آخرین حرف دنبال سخن نگردی

روزی که اهنگ هرحرف ، زندگی ست

تا من به خاطر آخرین شعر رنج جست و جو ی قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه یی ست

تا کم ترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبای یکسان شود

روزی که دوباره برای کبوترها مان دانه بریزیم

و من ان روز را انتظار می کشم

حتی  روزی ـــ که دیگر نباشم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 22:11  توسط پرستـــش  | 

 

 

 

درتمامی راهها سنگهایی افتاده است . پاره سنگهایی ،

 تکه های تیزی، ریگی برای پرتاپ کردن ، یا برای فرو غلطیدن ،

 که گاهی اهسته برداریم بایستیم به افتادگان یاری کنیم

تا که خود باز ایستادن را بیاموزیم .

 

.....................................................................................................

 

دلتنگیهای آدمی را باد ترانه ای می خواند

رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد و

هر دانه برفی به اشکی نریخته می ماند

سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

از حرکات ناکرده ، اعتراف به عشقهای نهان ، شگفتیهای بر زبان نیامده

دراین سکوت حقیقت ما نهفته است ، حقیقت من و حقیقت تو

برای تو وخویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها

و نشان ها را درظلماتمان بیند .

گوشی که صداها و شناسها را در بیهوشی ،بشنود.

برای تو و خویش روحی ، که این همه را درخود گیرد وبپذیرد.

و زبانی که صداقت خود را ازخاموشی خود بیرون بکشد.

واز آن چیزهای که دربند مان کرده است برهاند .

گاه آنچه مارا به حقیقت می رساند خود از آن عاریست .

زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد.

ازبخت یاری ماست که هرچه می خواهیم

 بدست نمی آید یا از دست می گریزد

می خواهم آب شوم برگسترده افق

آنجا که دریا به آخر می رسد و آسمان آغاز می شود

می خواهم با هرآنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

حس می کنم ، می دانم ، دست می سایم.

چند بار امید بستی ، دام برنهادی

تا دستی یاری دهنده ، کلامی مهرامیز ، زبانی پند آمیز یا گوشی شنوا بیابی

چند بار دام ، دامت را تهی یافتی

  از پا ننشستی ، آماده شدی که بازباردگر دام بگستری .   

.....................................................................................................

 

پنجه در افکندیم با دستهایمان به جای رها شدن

سنگین، سنگین ،بر دوش می کشیم

بار دیگران را به جای همراهی کردشان

عشق ما نیازمند رهایی ست

تصاحب در راه خویش ، ایثار باید نه انجام وظیفه .

 

.....................................................................................................

 

هر مرگ بشارتیست به حیاتی  دیگر

این همه پیچ ، این همه گذر،این همه چراﻍ،این همه عدالت

همچنان استواری به وفاداری راهم ، هدفم و به تو

وفایی که مرا و تو را به سوی هدف می برد

جویای راه خویش باش از این سان که منم در تکاپوی انسان شدن

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:33  توسط پرستـــش  | 

 
ابرای پائیزی
*
*
*
*
*
*
*
www.abraypaizi.blogfa.com

=