اندوهي كه از اعماق تفكر سرچشمه نگيرد اندوه نيست ،
عزاي باطل است و بي اعتباري به خاطر سركوب شدن اميال
فردي است . و انسان متفكر ي كه گهگاه گرفتار اندوه مي
شود عليل و ناقص است دور از دريا ، دور از طوفان ، دور از
پرواز ، دور از شكفتن روح است .............
اما تفكر ، همانگونه كه اندوه مي آفريند در دوام مثبت خويش
، پلي خواهد ساخت ميان جزيره و جماعت ، ميان فرد و خلق
، ميان امروز و فردا ، پلي به سوي شادماني و روح .
غم قانع نيست هر چه مدارا كني ستيز مي كند ، هر چه
عقب بنشيني پيش مي آيد ، هر چه خالي كني پر مي كند ،
هر چه بگريزي تعقيب مي كند چونكه بنشانيش مي نشيند
آرام . چون پر وبال دهي او را مي پرد بسيار.
غم بيشتر خواه است و سيري ناپذير . در طلب فضاي حياتي
وسيع و وسيع تر . جميع ابزار هايي را كه در دسترسش قرار
بدهي بكار مي گيريد ، مي برد ، مي تراشد ، سوراخ مي كند
، مي شكند ، مي سوزاند ، غم جوع غم دارد مي بلعد ،
آماس مي كند و بزرگ مي شود آنسان كه ناگهان مي بيني
حتي به سراسر وجود تو قانع نيست از تو فراتر مي رود و
چون آوازي ياس آور و دلهره انگيز در فضاي گرداگرد تو طنين
مي اندازد در عين حال غم مهار شدني است به قدرتي كه
تو براي سركوب كردنش به كار مي بري ، احترام مي گذارد .
از اين قدرت مي ترسد عقب مي نشيند ، مچاله مي شود ،
در خود فرو مي رود ، كوچك مي شود و چون لكه اي نا چيز در
آسمان پهناور روح تو كنج دنجي را مي پذيرد و التماس مي كند :
بگذار اينجا بمانم مرا براي روز مبادا نگهدار ! شادي مقدس
است ! اما هميشه به كارنمي آيد محكمم كن و در سلولي
به زنجيرم بكش ! اما اعدامم نكن ! انسان هميشه شاد
انسان ابلهي است .
روزي به من نيازمند خواهي شد روزي به گريستن ، به در
خود فرو رفتن به بريدن و به غم متوسل شدن . مرا براي آن
روز نگهدار .
+
نوشته شده در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 20:13 توسط پرستـــش
|