تبليغاتX
ابـــــرای پاییزی دات بلاگفا دات کــام
ما از جنس روياهايــمان هستيم

می بینم صورتمو تو اینه
با لبی خسته می پرسم از خودم
این غریبه کیه از من چی می خواد ؟
اون به من یا من به اون خیره شدم
باورم نمی شه هر چی می بینم
چشامو یه لحظه رو هم می ذارم
به خودم می گم که این صورتکه
می تونم از صورتم ورش دارم
می کشم دستمو روی صورتم
هر چی باید بدونم دستم میگه
منو توی اینه نشون می ده
می گه این تویی نه هیچ کس دیگه
جای پاهای تموم قصه ها
رنگ غربت تو تموم لحظه ها
مونده روی صورتت تا بدونی
 حالا امروز چی ازت مونده به جا ؟
اینه می گه تو همونی که یه روز
می خواستی خورشید و با دست بگیری
ولی امروز شهر شب خونه ات شده
داری بی صدا تو قلبت می میری
می شکنم اینه رو تا دوباره
نخواد از گذشته ها حرف بزنه
اینه می شکنه هزار تیکه می شه
 اما باز تو هر تیکش عکس منه
عکسعا با دهن کجی به هم می گن
چشم امید و ببر از آسمون
روزا با هم دیگه فرقی ندارن
بوی کهنگی می دن تمومشون

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 18:7  توسط پرستـــش  | 

ا

قیصر امین پور هم پر کشید

رفتار من عادی است

 

اما نمی دانم چرااین روزها

 

از دوستان وآشنایان هرکس مرا می بیند

 

از دور می گوید: این روزها انگار   حال وهوای دیگری داری!

 

اما من مثل هر روزم با آن نشانیهای ساده

 

وبا همان امضا،همان نام   وبا همان رفتار معمولی

 

مثل همیشه ساکت وآرام  این روزها تنها

 

حس می کنم گاهی کمی گنگم   گاهی کمی گیجم

 

حس می کنم    از روزهای پیش کمی بیشتر

 

این روزها را دوست دارم   گاهی

 

- از تو چه پنهان -

 

با سنگها آواز می خوانم   وقدر بعضی لحظه ها را خوب می دانم

 

این روزها گاهی از روز و ماه و سال،از تقویم

 

از روزنامه بی خبر هستم

 

حس می کنم گاهی کمتر گاهی شدیداً بیشتر هستم

 

حتی اگر می شد بگویم  این روزها گاهی خدا را هم

 

یک جور دیگر می پرستم   از جمله دیشب هم

 

دیگرتر از شبهای بی رحمانه دیگر بود:

 

من کاملاً تعطیل بودم اول نشستم خوب

 

جورابهایم را اتو کردم تنها - حدود هفت فرسخ - در اتاقم راه رفتم

 

با کفشهایم گفتگو کردم   وبعد از آن هم

 

رفتم تمام نامه ها را زیر و رو کردم

 

وسطر سطر نامه ها را  دنبال آن افسانه موهوم

 

دنبال آن مجهول گشتم   چیزی ندیدم

 

تنها یکی از نامه هایم بوی غریب و مبهمی می داد

 

انگار  از لابه لای کاغذ تا خورده نامه

 

بوی تمام یاسهای آسمانی

 

احساس می شد     دیشب دوباره

 

بی تاب در بین درختان تاب خوردم

 

از نردبان ابرها تا آسمان رفتم

 

در آسمان گشتم        و جیبهایم را

 

از پاره های ابر پر کردم

 

جای شما خالی!

 

یک لقمه از حجم سفید ابرهای تُرد

 

یک پاره از مهتاب خوردم

 

دیشب پس از اینمهه سال فهمیدم

 

که رنگ چشمانم کمی میشی است

 

وبرخلاف سالهای پیش رنگ بنفش و ارغوانی را

 

برای یادبود لحظه ای کوچک   

 

یک روز کامل جشن می گیرم

 

گاهی     صد بار در یک روز می میرم

 

حتی  یک شاخه از محبوبه های شب

 

یک غنچه مریم

 

از رنگ آبی دوست تر دارم  دیشب برای اولین بار

 

دیدم که نام کوچکم دیگر  چندان بزرگ وهیبت آور نیست

 

این روزها دیگر  تعداد موهای سفیدم را نمی دانم

 

گاهی   هم برای مردنم  کافی است

 

گاهی نگاهم در تمام روز  با عابران ناشناس شهر

 

احساس گنگ آشنایی می کند 

 

گاهی دل بی دست و پا و سر به زیرم را

 

آهنگ یک موسیقی غمگین هوایی می کند    اما

 

غیر از همین حسها که گفتم   و غیر از این رفتار معمولی

 

و غیر از این حال وهوای ساده وعادی

 

حال و هوای دیگری   در دل ندارم  

 

رفتار من عادی است

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 17:38  توسط پرستـــش  | 

 
ابرای پائیزی
*
*
*
*
*
*
*
www.abraypaizi.blogfa.com

=